|
دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود و فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو می کردند و هول می زدند.و بیشتر می خواستند ببرند. توی بساطش همه چیز بود.
غرور٬ حرص٬ دروغ٬ خیانت٬ جاه طلبی و... هرکس چیزی می خرید.و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان را می دادند و عده ای هم آزادگیشان.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.
حالش را به هم میزد.دلش می خواست همه نفرتش را توی صورتش تف کند انگار ذهنش را خوانده بود.
مودبانه خندید و گفت٬ من با کسی کاری ندارم٬ فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا می کنم و کسی را مجبور نمی کنم چیزی از من بخرد.
می بینی! آدمها خودشون دور من جمع شده اند.
جوابش را نداد.آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت
البته تو با اینها فرق می کنی.
تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.
اینها ساده اند و گرسنه جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدش آمد.
اما حرفهایش شیرین بود.گذاشت که حرفهایش را بزند.و او هی می گفت و گفت گفت٬
ساعتها کنار بساطش نشست تا این که چشمش به جعبه ی عبادت افتاد.
که لابه لای چیزهای دیگر بود.دور از چشمهای شیطان آن را برداشت
و توی جیبش گذاشت٬ با خود گفت بگذار یک بار هم که شده از شیطان چیزی بدزدم.بگذاریک بار هم فریب بخورد.
به خانه آمد و در جعبه عبادت را باز کرد توی آن اما جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستش افتاد و غرور در اتاق ریخت.فریب خورده بود فریب.
دستش را روی قلبش گذاشت! فهمید که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته. تمام راه را دوید.
لعنتش کرد.
می خواست یقه نامردش را بگیرد عبادت دروغیش را توی سرش بکوبد
و قلبش را پس بگیرد.
به میدان رسید.
اما نبود. آن وقت نشست و های های گریه کرد.اشکهایش تمام شد.
بلند شد تا بی دلی اش را با خود ببرد که صدایی شنید.
صدای قلبی را و همان جا بی اختیار به سجده افتاد و زمین را بوسید
به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. |